تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته...

 

بی هیچ گله و شکایت و توضیح اضافه ای تمام می کنیم این جلسات را. تصور می کنم  این ملت شهید پرور اینروزها دغدغه های بزرگتری از ادبیات دارند.گرانی  زمین و خانه و گوشت و کتاب و کباب!!  همگی اینها مانع از این می شود که بتوانند در چنین جلساتی شرکت کنند. از همان اول هم آن همه اصرار به بنده برای برگزاری این جلسات بیهوده بود و پایانش از آغاز برایم روشن. پرونده ی این جلسات را با شعری از رامیز روشن به پایان می رسانیم.نوروزتان هم پیشاپیش مبارک.

بیوگرافی:  رامیز محمدعلی اوغلو علی‌اف، شاعر کارگردان و داستان‌نویس، متخلص به "روشن" از شاعران آذربایجان است که در سال 1946 به دنیا آمده است. نام روشن را از شخصیتی به‌همین نام از افسانه کوراوغلو به وام گرفته است. در سال 1969 از دانشگاه دولتی جمهوری آذربایجان فارغ‌التحصیل شد و دو سال هم در مسکو فیلمسازی خواند. اشعار او به زبان‌های مختلف ترجمه شده است.شعر "قطار" :

قطاری که از دور دستها می آمد گذشت و ما را ندید

گذشت و دختران منتظر را با دسته های گل ندید

ای قطاری که از دور دستها می آیی

بگو دورها چگونه است

آنجا برگها چگونه گل ها چگونه است

برگهایشان سبز سبز گلهایشان تا زانوست

صحبت مردمانش شبانه روز از شماست

کوههایشان پشت کوههایتان

و دریایشان ادامه دریای شماست

برای آنها هم

دوردستها

سرزمین شماست

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط ... |

پنجشنبه ۱۶ اسفند.بررسی "کلیسای جامع" اثر  ریموند کارور. این داستان کوتاه را می توانید از همین وبلاگ بخوانید.

.......................................................................................................................................

 کلیسای جامع

ریموند کارور 

ترجمه: فرزانه طاهری

 

همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.

          

 زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلمها میشناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم سگهای مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:48 توسط ... |

 
* نويسا ستايش
«ايساك دينسن» گفته است: «هر روز مقدار اندكي مي نويسم، بدون اميد و بدون نااميدي.»




اين گفته را «ريموند كارور» روي كارتي نوشته و آن را كنار ميزتحريرش چسبانده. كنار مطلب ديگري از «پاند» كه گفته است: «يگانه اصل اخلاقي نويسندگي بيان بسيار دقيق مطلب است.» و مطلب ديگري از چخوف: «و ناگهان همه چيز برايم روشن شد!» اين واژگان براي كارور، سرشار از شگفتي و امكان و احتمال هستند. او شيفته بيان گويا و ساده است و از اشاره ضمني اش به امر مكاشفه لذت مي برد.
او اسرارآميز نيز هست، درست مثل نوشته هايش. ازچيزي مبهم و ناشناخته شروع مي كند و ناگهان به آگاهي غير منتظره اي مي رسد و آدم را آسوده خاطر مي سازد.
او هيچ ترفندي به كار نمي برد. از ترفند بيزار است و به محض آن كه كوچكترين نشانه اي از ترفند يا هر گونه حقه و شگردي در نوشته مي بيند، بلافاصله به دنبال پوشش استتاري براي آن مي گردد. او مي گويد: «شگردها هميشه و به هر صورت كسل كننده هستند. نوشته هايي كه ساختگي، تصنعي يا لوس و مسخره به نظر مي آيند، موجب خواب آلودگي مي شوند. البته نويسندگان براي عرضه و فروش اثر خود لزوماً به شگرد و ترفند نياز دارند، اما برجسته ترين نويسندگان، بي ترفندترين آنها هستند. امكان دارد آدم ابله جلوه كند، اما گاهي اوقات بايد فقط به يك چيز زل زد و با متمركز شدن روي آن مثل غروب خورشيد يا لنگ كفشي كهنه، با حيرت و شگفت زدگي، مات و مبهوت آن شد.»
از زمان چخوف تا جيمز جويس، داستان كوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را در خود متجلي مي كرد، اما پس از آن به صورت يك گونه ادبي و ژانري تشخيص يافته تعريف و مشخص شد و سپس آن قدر به زندگي آدم ها، درون آنها و لحظات آنها نزديك شد تا جزوي از زندگي گشت. حالا ديگر داستان كوتاه همانند انسانهاي پيرامونمان، بي حوصله، عجول، شتابزده و فشرده است. كارور در اواسط دهه 1960 متوجه شد كه خوانندگان و خود او نمي توانند حواس شان را روي آثار بلند متمركز كنند. او تا مدتي در خوانش آثار بلند روايي مشكل پيدا كرد و سپس اين مسأله به خلق و نگارش آثار كوتاه كشانده شد. ميزان صبر و شكيبايي اش براي نگارش رمان كاهش يافته بود. به نظر مي رسيد تمام انگيزه هاي جدي و بزرگ زندگي اش را از دست داده بود، اما در همان بي حوصلگي شروع كرد با بي حوصلگي نوشتن. به طوري كه در هر آنچه مي نوشت، نشانه اي منحصر به فرد از اوضاع و احوال خود باقي مي گذاشت. بدين ترتيب جهان خلق شده، از آن او بود و نه هيچ شخص ديگري. او به طرز منحصر به فرد و خاصي به امور و رويدادها مي نگريست و به آنها طرز تلقي و بينش هنري ويژه اي مي بخشيد. بدين ترتيب او به نويسنده اي مبدل شد كه فارغ از دارا بودن استعداد نويسندگي يا عدم آن، نام و آوازه اش به گوش ما رسيد. او نويسنده اي تجربه گرا است، اما نه از آن نوع تجربه گرايي كه به مفهوم داشتن مجوزي براي سهل انگاري و تقليد است. او به تجربه هايي واقعي و اصيل دست مي زند. نوع نگرش و تلقي شخصي خود به امور و چيزها را بيان مي كند و حس و حال منحصر به فرد و خاصي را با شرح جزئيات و صحنه پردازيها به خوانندگانش منتقل مي سازد. او معتقد است كه تجربه گرايان بايد همه چيز را از نو بسازند و طي اين روند مسايل و چيزهايي را براي خود كشف كنند. آنها بايد با حس و عاطفه خود با مخاطب در ارتباط باشند و مسايل خاص دنياي خود را با آنها در جريان بگذارند. او مي گويد «اگر واژگان در اثر بار احساسي و عاطفي لجام گسيخته و بي محاباي نويسنده سنگين باشد يا به عبارتي گنگ و نامفهوم باشند، مخاطب به راحتي از آنها خواهد گذشت بدون آنكه چيزي دريافت كند. در چنين حالتي حس و حال هنري خاص مخاطب، ديگر درگير اثر نمي شود.
«كارور» اغلب داستانهايش را با يك جمله آغاز مي كند و مي داند كه در بعضي جملات يك داستان نهفته است. آن را دنبال مي كند و بلافاصله باقي جمله ها پشت سر هم رديف مي شوند و خيلي زود مي تواند شاهد داستاني در دل آن سطرها باشد.
داستانهاي او با حسي از بيم و هراس همراه هستند و در آنها همواره تنشي محسوس نهفته است. همان حس اينكه اتفاقي در شرف وقوع است، چون در غير اين صورت در اكثر موارد اساساً داستاني در كار نخواهد بود. بخش اساسي و عمده اين حس تنش موجود در داستانهاي كارور، در زير متن آثار اوست. همان لايه هاي زيرين واژه ها كه به ظاهر، زير پوسته جلايافته رويي پنهان شده است.
كارور، هوش و ذكاوت و استعداد را با حسي از توازن و تناسب جمع مي كند تا بگويد هر چيز در عالم واقع به راستي چگونه است و خود وي آنها را چگونه مي بيند. نگرشي منحصر به فرد كه خاص خود اوست. اين كار با به كارگيري زبان بسيار دقيق و گويا انجام مي شود، همان زباني كه براي مخاطب جزئياتي را زنده مي كند كه داستان را برايش زنده و آشكار و ملموس مي گرداند.زبان داستانهاي او موشكافانه، دقيق و بسيار مشخص است. امكان دارد واژگان او صريح و دقيق باشند، اما به طور حتم داراي روح و احساس و عاطفه اي است كه همچون زندگي حقيقي، واقعي جلوه مي كنند.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط ... |

غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) در سال 1341 (24 دی‌ماه) در تبریز به دنیا آمد، در خانواده‌ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال. ساعدی نوشتن را ابتدا به صورت گزارش و تفسیر در هنگامه‌ی نوجوانی آغاز و با نشریات فریاد، صعود و... همکاری کرد و اولین بار در ارتباط با همین نوشته‌ها به زندان افتاد.

نخستین آثارش را از 1334 در مجلات ادبی به چاپ رساند. او که در ابتدا به عنوان نمایشنامه‌نویسی چیره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت یافته بود،‌ با نگارش داستان‌های زیبایی چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور دیگران»، جایگاه خود را به عنوان یکی از خلاق‌ترین داستان‌نویسان ایران نیز تثبیت کرد.

آثار او دستمایه‌ی برخی از بهترین فیلم‌های بلند سینمای ایران قرار گرفته است، که از جمله‌ی آنها می‌توان فیلم‌های "گاو" (ساخته‌ی داریوش مهرجویی، 1348)، "آرامش در حضور دیگران" (ساخته‌ی ناصر تقوایی، 1349) و "دایره‌ی مینا" (ساخته‌ی داریوش مهرجویی، 1353) را نام برد.

در مرداد 1332 هنگام کودتای 28 مرداد وارد دانشکده‌ی پزشکی تبریز شد و در اواخر سال‌های دانشکده فعالیت هنری و ادبی خود را مجدانه پی گیری کرد. ساعدی در دهه‌ی 40 که دوره‌ای خاص در ادبیات ایران محسوب می‌شود، رشد کرد و به تحصیل خود در رشته روان پزشکی ادامه داد. عمده‌ی فعالیت‌های قلمی ساعدی در حوزه نمایش نامه نویسی است و به همراه تنی چند هم چون بیضایی، رادی و نصیریان پیش زمینه‌ی تئاتر را بینان نهادند. بخش دیگر از نوآوری او در زمینه تئاتر چاپ آثار پانتومیم تحت عنوان لال‌بازی‌هاست. ساعدی در اوایل دهه‌ی 50 گاهنامه‌ی الفبا را به همراه تنی چند منتشر نمود و در سال 56 همزمان با احمد شاملو در چاپ مجله‌ی ایرانشهر در خارج از کشور همکاری می‌کند. بعد از انقلاب نیز داستان‌های او هم چنان در کتاب جمعه، ویژه‌ی هنر و ادبیات چاپ می شد. ساعدی در دهه‌ی 60 از ایران خارج به فرانسه رفت.

او در دوم آذر 1364 به علت خون‌ریزی دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد.

آثار:

در زمینه داستان نویسی:


مرغ انجیر (1335) خانه‌های شهر ری (1336) گدا (1341) عزاداران بیل (1343) دندیل (1345) واهمه‌های بی نام و نشان (1346) ترس و لرز (1347) توپ (1347) شب نشینی با شکوه (1349) کور و گهواره (1356) .

در زمینه نمایشنامه:


لیلاج (1336) قاصدک‌ها (1338) کار با فکها در سنگر (1338) شان فریبک (1340) کلاته گل (1340) عروسی (1341) ده لال بازی (1342) انتظار (1343) بهترین بابای دنیا (1344) چوب به دستان ورزیل (1344) پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت (1345) خانه روشنی (1346) دیکته و زوایه (1347) فصل گستاخی (1348) پرواربندان ( 1348) وای بر مغلوب (1349) چشم در برابر چشم (1350) عاقبت قلمفرسایی (1354) آی با کلاه (1357) جانشین (1357) ماه عسل (1357) و ماه نمی‌شنویم (1357) .

ساعدی علاوه بر داستان نویسی و نمایش نامه نویسی تک نگاری‌هایی هم داشته که ایلخچی (1342) و اهل هوا (1345) که یک اثر پژوهشی درباره بیماران می‌باشد، از جمله آنهاست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:27 توسط ... |

 نوشتن و یا گفتن از ساعدی و كارهای ادبی‌اش،‌ به گونه‌ای نوشتن و یا گفتن از نسل خودمان است. نسلی كه هنوز درگیر یافتن چهره‌ی خودش است. ساعدی هرچند پیش از سال 32 درگیر فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی بود ولی حیات مشخص ادبی، سیاسی و اجتماعی او به بعد از سال های32 برمی‌گردد.
در بافت اندیشگی روشنفكران جامعه‌ی ما تا یك دهه بعد از شكست جنبش ملی مصدق و نیز بعد از آن، دو زاویه دید یا دو زاویه برخورد به حیات اجتماعی– سیاسی متمایز از هم خود را نشان می‌دهد. در یكی، تجربه‌های تلخ مبارزاتی پیش از سال های 32 وزن سنگینی دارد و نگرش به جامعه و جهان از صافی آن تجربه شكست می‌گذرد. یاس چیره است بر این اندیشه و اندوه سیمای برجسته ای دارد. و در دیگری، ذهن و اندیشه سرگرم ستیز دوباره علیه خودكامگی و یا علیه هرگونه خودكامگی است. و در نتیجه از امواج امید به فردا و پیروزی سرشار است.

ساعدی از نسل برخاسته‌ی این نوع نگاه اخیر است. دیگر ویژگی‌های فكری و شخصیتی این دسته، كه به آن‌ها نمایندگان نسل از پا نیفتاده بعد از سال 32 می‌توان گفت؛ در ارزیابی از گذشته، ‌حضور زنده در حال و داشتن چشم اندازی رو به آینده خلاصه می‌شود. و با نگاهی به آثار ادبی ساعدی و زندگی او، كم و بیش می‌توان به شاخص هائی برای شناخت فكری وضعیت این نسل رسید.
ساعدی نخستین كارهای ادبی و نمایشی‌اش را با نوشتن نمایش‌نامه‌هائی درباره‌ی انقلاب مشروطیت آغاز كرد. تجربه زندگی در زادگاه اش، تبریز، و بالیدن در خاطره‌های قیام های توده‌ای درآن زمان، كه ساعدی بعدها زیاد از آن نوشت و از زبان دو نسل پیش‌تر ازخود شنیده بود،‌ راه و سمت ادبی ساعدی را مشخص می‌كند. ساعدی در نمایش‌نامه‌های اولش برای نمونه در«پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت» كه هنوز به پرداخت كامل و به زبانی مستقل دست نیافته، خاطره‌های آن دوران را بازآفرینی و بازگوئی می‌كند. ساعدی اما در این دوره از تجربه‌ی هنری خود زمان چندی نمی‌پاید. كوشش او چون نویسنده ای درگیر با مسائل اجتماعی و سیاسی و نیاز هرچه بیشتر او به سخن گفتن آشكارتر با مردم، او را به حوزه های دیگری از نوشتن نیز می‌كشاند. ساعدی در این مسیر بود كه استفاده از سمبل را در بافت داستانی و نمایشی كارهای بعدی‌اش پذیرفت و سعی‌كرد واقعیت‌های پیرامون‌اش را در قالب های كنایه‌ای بریزد. آن‌ها را بكاود و چهره‌‌ها و لایه‌های پنهان در درون شان را نمایان كند. او در استفاده از این قالب‌های نمادین، هم بنیادگذار بود در ادبیات ما و هم ادامه دهنده و تكامل دهنده اش. كنایه‌ها و نشانه‌های نمادین او، رمزهای‌های پیچیده‌ای نبود و به آسانی از سوی تماشاچی ِنمایش نامه‌ها و خواننده داستان هایش درك و لمس می‌شد. دلیل ارتباط راحت با كارهای او را شاید بتوان در این قابلیت ها دید:

1- واكنش ساعدی در برخورد با حوادث و تحولات اجتماعی-  سیاسی در جامعه و استفاده از آن ها در قالب‌های ادبی بسیار سریع بود

2- موضوع های انتخابی‌اش برای كار، موضوع هایی دور از ذهن برای مردم نبود.

3-  تسلط او به روان شناسی نیز به او كمك می‌كرد كه بداند دامنه خیال هنری را چگونه با ذهن و تخیل مردم درهم آمیزد و با كمك آن‌ها اشكالی كاریكاتور گونه از رویدادی‌های جامعه در آثارش بازسازی كند.
بعد از مدتی كه آثار او میان مردم جا افتاده بود، شگردهای ساعدی برای مردم بسیار آشنا شده بود. همه می‌دانستند ساعدی با هر كار خود دارد نیشی به حكومت می‌زند. اسم برخی نمایشنامه‌های او مثل «دیكته» «پرواربندان» و «آی بی كلاه، آی با كلاه» در گفتگوهای مردم چون ضرب المثل‌های سیاسی تكرار می‌شد.
به هرحال عواملی از این دست باعث می‌شد كه خیلی زودتر از گوش و چشم سانسور حكومت، مردم حرف و پیام ساعدی را از دل كارهای او بشنوند و دربیاورند.

ساعدی در كارهای نمایشی چشمگیرش مانند «چوب به دست های ورزیل» «آی بی كلاه ، آی با كلاه» و «پروار بندان» دامنه‌ی به كارگیری نماد را وسعت بیشتری ‌می‌بخشد. در اولی با دادن تصویری از جوامع به اصطلاح جهان سوم، حكایت جامعه خودمان را نیز به نمایش می‌گذارد. ایران غارت شده. ایران عقب افتاده، ایرانی كه تنها سفره پهن و گسترده‌ای است تا به قول ساعدی گرازها و موسیوها بیایند و آن را بچاپند و ببرند. در «آی بی كلاه ، ای با كلاه» كه ساعدی كم و بیش ماجرای آن را از حوادث كودتای بیست هشت مرداد الهام گرفته است از زبان خرابه نشینی پیر و فرسوده خطری را پیشگوئی می‌كند و هشدار می‌دهد. و همراه با آن بی‌تفاوتی روشنفكران جامعه را نسبت به حوادثی كه از بغل گوش شان می‌گذشت زیر سئوال می برد. در «پروار بندان» بافت قدرت استبدادی ،این كابوس همیشه ساعدی كه بعد ها زمینه اصلی بیشتر كارهای او شد، شكافته می‌شود.
اگر می‌شد تكه‌هائی از تمام آثار ساعدی را در یك جا كنار هم چید، به روشنی می‌شد دید چگونه ساعدی در طول زندگی ادبی‌اش درگیر با مشكل بختك حكومت بود. حكومتی كه در داستان‌های«ترس و لرز»، در چهره ملائی ده به ده می‌رود، زن می‌گیرد و نوزادی زشت و مرده پشت سر خود به جا می‌گذارد و در پرواربندان با كمك ماموران امنیتی‌اش به مسخ آدم ها مشغول است.
از نظر جمال شناسی، واقعیت داستانی در ذهن و تخیل ساعدی در پیوند با خیال و كابوس مرزهای انعطاف پذیری دارند. همه صورت های خیال مجازند خودشان را با صورت های واقعیت یكی كنند. و یا بالعكس. و همه این‌ها با چنان ظرافتی انجام می‌گیرد كه تو نمی‌توانی تفاوت صورت‌های خیالی و كابوس واره را با صورت‌های در چارچوب واقعیت گرائی از هم تمیز دهی.

 

كارهای داستانی ساعدی به طور عموم زمینه ای واقع‌گرایانه دارند. به جز چند داستان از داستان های دوران تبعیدش، همه را بر این زمینه نوشته است. ساعدی را باید به واقع یكی از برجسته‌ترین نویسندگان مردمی ایران دانست. او شیوه های گوناگونی را در امر نوشتن به كار می‌گرفت تا بتواند راه های پیوندش را با مردم بیشتر كند. شاید به همین خاطر بود كه دوران تبعید یعنی دوران به اجبار دور افتادن اش از مردم. مردمی كه سخت دوست شان می‌داشت برایش سخت بود. اگر به دو متنی كه  درباره ‌ی آوارگان و تبعیدیان نوشته نگاه كنیم می بینیم ساعدی را همواره  این رنج دوری از مردم آزار می‌داد: « آواره می‌خواهد پای آبله از هر در و دروازه ای شده وارد دیارش  شود و با اشك و مژه های خود سرتاسر وطن را آب و جارو كند و تمام زباله ها و نخاله‌های حاكم بر كشورش را به بحرالمیت بریزد.»

 

اگر داستان ‌های ساعدی در تبعید از یك سو كابوس‌های آدمی را كه همواره با حكومت‌های پلیسی در ستیز بوده با خود دارد اما از سوی دیگر چهره‌ شاد، خندان و امیدوار انسان دیگری را نیز در لابلای آن‌ها به ما نشان می‌دهد. پیرمرد مهربان یكی از داستان‌های او كه با جاروی بلندش مشغول رُفتن زباله و نخاله ها از خیابان های شهر است از یاد رفتنی نیست. ساعدی در همین دوران كوتاه زندگی بعد از تبعیدیش با چاپ مجدد الفبا و نوشتن چند نمایشنامه و داستان و حضور در فعالیت های اجتماعی نشان داد به رغم بیماری و اندوهی كه بر جان‌اش چیره بود هم چنان به نسل از پا نیفتاده ای تعلق دارد كه خود سال ها پیش با حضور و فعالیت های ادبی و اجتماعی‌اش همراه با دیگران به آن حضوری تاریخی بخشیده بود.

 فرانتس فانون، پزشك و نویسنده مارتینكی مقیم الجزایر، زمان انقلاب الجزایر در جائی نوشته است: ‌در موقعیتی كه ادبیات سه راه  بیشتر ندارد: تحلیل، ‌گریز و كناره جوئی از جمع،  طغیان. نویسنده در شرایط ما  همواره طغیان و نبرد را پیشه می‌كند. و می گوید چه باك اگر دسته شمشیر چریك از نقره  است یا مس.

چنین است كه گاه ما ناچار می‌شویم با تناقضی عمیق در روح مان عزم ساختن جهانی تازه كنیم. نومید باشیم اما فریاد امید سر دهیم. ناشاد باشیم اما شادی سرائی كنیم. عمیقاً تنهائیم اما تا بی‌نهایت دل به جمع بسته‌ایم.

وقتی به پایان پرسه گردی هام در دنیای ساعدی می‌رسم، برای لحظه ای كوتاه بر دیواری می‌نشینم تا به راهی كه نسل او، ما، رفته بود از دور نگاهی تازه كنم می بینم او، ‌نزدیك به من پای دیواری ایستاده است .

می‌گویم:‌ خوب حالا چه كنم؟ حالا كه به اجبار سر این دیوار رفته ام چه كنم؟

می‌گوید: حالا كه آن جا نشسته ای، فكر نكن چه می‌گذرد. همین طوری برای خودت سر همین دیوار كه نشسته‌ای پا دراز كن و الكی خوش پا تكان بده. فقط یادت باشد پیش از آن كه خروس بخواند، دمیدن صبح را به من خبره بده. دلم می‌خواهد پلك هایم را باز كنم و پیش از آن كه سپیده بدمد، ببینم چگونه خروس بال‌های رنگین‌اش را به هم می‌كوبد. و گردن دراز می‌كند. ببینم آن پرهای هزار رنگ‌اش را و بعد توی گوشم بپیچد قوقولوقوئی كه حتی این جا، توی تاریكی های اعماق هم، منتظر صدای‌اش هستم.
پا دراز می‌كنم و می‌نشینم به انتظار كه سپیده بدمد. و به او بگویم ببین! آمد. تااو بداند كه ما، دوستان هم نسل او، به همان روال كه او ‌می‌رفت، سر دیوار نشسته ایم، با همه اندوه در قلب‌مان،‌ تا سپیده بدمد. هرچند اگر هزار بار دروغین باشد. باز اما شوق مان به همین باشد كه هست. آن دور، چیزی كه وسوسه‌مان می‌كند تا از پا نیافتیم و به انتظارش بنشینیم. و بعد می بینم ساعدی به هیئت پیرمرد مهربان آخرین داستان های‌اش، با جاروی بلندش برای روبیدن و تمیز كردن خانه بزرگمان ایران هنوز میان ماست.


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:25 توسط ... |

از یک نوشته:

قصه ماهی سياه كوچولو ظاهراً برای بچه‌ها نوشته شده است و جنبه سرگرمی دارد. امّا يك خواننده واقع‌بين خيلی زود روی ديگر سكه را می‌‌بيند و متوجه می‌شود که درسی كه اين قصه برای بزرگتر‌ها دارد خيلی جامع‌تر از اين است كه فقط برای سرگرمی کودکان باشد. به همين دليل هم بود كه مدتی پس از انتشار اين قصه صمد را سر به نيست كردند، آن هم با چه افتضاحی. گفتند که صمد در رود ارس غرق شده است. فعلاً از افتضاحی كه سازمان امنيت در مورد قتل صمد به بار آورده بود بگذريم.

ماهی سياه كوچولو تمام خصوصيات هم نوعان خود را دارد و در شرايطی كه آنها به دنيا آمده‌اند، به دنيا می‌آيد و در همان محيط رشد می‌‌كند. امّا او خصوصيات ممتاز ديگری نيز دارد كه هيچ‌كدام از دوستانش و هم‌بازيهايش ندارند. تفكر، آگاهی، اراده و عصيان چيزهايی هستند كه ماهی سياه كوچولو را از همه ماهی‌های ديگر مجزا می‌‌سازد.

ماجرا با تفكر شروع می‌‌شود. «چند روزی بود كه ماهی سياه كوچولو تو فكر بود و خيلی كم حرف می‌‌زد...» نتيجه «تفكر» اين می‌شود كه جويبار که جاری است بايد به جايی برسد و نمی‌‌تواند درهمان بركه‌ای كه او هست شروع گردد و يا ختم شود. وقتی به اين نتيجه می‌رسد «اراده» او را وامی‌‌دارد كه به فكر يافتن پايان جويبار باشد. او از سكون و گردش هر روزه دور بركه خسته می‌‌شود. در اين مرحله «عصيان» به او می‌‌تازد كه گوش به گفته‌های خام و مصلحت‌آميز آنهايی كه در گندزار بركه پير شده‌اند ندهد. «آخه جانم جويبار كه اوّل و آخر ندارد، همين است كه هست، جويبار هميشه روان است و به هيچ جايی هم نمی‌‌رسد.»

امّا بچه نيم وجبی كه فكر كرده، آگاهی پيدا كرده و اراده عمل دارد، ديگر نمی‌‌تواند با منطق «همين است كه هست» بسازد. لذا می‌‌گويد «مادرجان مگر نه اين است كه هر چيزی به آخر می‌‌رسد، شب، روز، هفته، ماه، سال...» مادر در مقابل ديالكتيك روان بچه عاجز می‌‌شود و از فلسفه به نصيحت رو می‌آورد و می‌‌گويد: «اين حرف‌های گنده گنده را بگذار كنار، پاشو بريم گردش.» مسلماً‌ اگر ماهی سياه كوچولو يك بچه‌ی «با تربيت» و «فهميده» بود حرف مادرش را گوش می‌‌داد. امّا ماهی سياه كوچولو حاضر نبود خود را «محكوم» سرنوشت كند. او می‌‌خواست از تكرار مكررات بگريزد و زندگی ديگری را تجربه كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:11 توسط ... |

 

     

 

به آهنگ کارتون "بچه های مدرسه ی والت" گوش می دهم و لحظه لحظه ی آن  روزهای خوب از برابر چشمانم می گذرد.بیاد می آورم خودم را و دوستان کوچکم را در آن عصرهای سرد پاییزی؛ پیچیده در این آهنگ... عصرهای دوشنبه دویدن تا خانه برای دیدن " انریکو" و همکلاسی هایش.آن اتاق ساده و آن میز تحریر مرتب.

         

 

به راستی چقدر گذشت... چند سال گذشت از آن دخترکی که جمعه ها صبح زود بلند می شد و می رفت کتابخانه ی مرعشی نجفی تا نسخه ی چاپ اول بوف کور هدایت را با آن همه شوق بخواند.چقدر گذشت از روزهای غرق شدن در کویر شریعتی و دست در دست آن معشوق خیالی قدم زدن در باغ ابسرواتوار . به راستی چند روز؟چند شب؟ چند سال گذشت تا رسیدیم به اینجا. به جایی که  همین چند روز پیش وقتی به اجبارِ انجام یک ترجمه ی کاری به کتابخانه ادبیات رفتم  دیگر هیچ کدام از آن کتابها و امید به یادگیری هیچ چیز تازه ای چشمم را روشن نمی کرد.

 

    

 

میان آنهمه کتاب ادبی و هنری و فلسفی نگاه بی تفاوتم رفت به سمت قفسه ی کوچک و  به هم ریخته ی  "ادبیات کودک و نوجوان". شاید اینجا آخرین قسمت این داستان کهنه و شروع قصه ای جدید باشد.جایی که دوباره دلت هوس خواندن "بز بز قندی" و "کدو غل غله زن" می کند.جایی که میان  آنهمه کتاب و مشاهیر مطرح و حرفهای  بزرگ و تهوع آور  چشمت  با اشتیاق  می دود  سمت کتاب کهنه ی ساده و بچگانه ای با عنوان "دفتر خاطرات یک خر" اثر یک نویسنده ی ناشناس فرانسوی که هیچ وقت هیچ جایزه ای نگرفته و هیچ غلطی هم در این دنیا  نکرده.  

        

 

آری اینجا بی گمان  آخر خط است . آخر خطی که لا به لای تست های کنکور ارشد ؛  تو را صبح ها ساعت  ۱۱ با شوق  می نشاند پای تلویزیون به تماشای  "دختری به نام نل". بی تردید این تنها برنامه ی به دردبخور این صدا وسیمای کوفتی است.

           

 

یادت می آید آن پیرمرد نقاش و آن دختر مریض و آن "آخرین برگ " روی دیوار را ؟ کاش فرصتی بود یا جلساتی تا ادبیات کودکی مان را مرور کنیم...

شاید هم نه.شاید  نه.

شاید بعضی چیزها باید در اوج تمام شود..      

       

 

...............

 

پ ن: نویسنده لابد به دلیل نزدیکی کنکور از اسکیزوفرنی حاد رنج می برد!!!

                                

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:38 توسط ... |

 

ماهی سیاه کوچولو را می توانید از اینجا  یا اینجا  دانلود کنید و برای شنیدن داستان به صورت فایل صوتی اینجا را کلیک کنید . موش ها و آدمها را نیز از اینجا دانلود کنید.

 

نام کتاب

نام نویسنده

 تاریخ بررسی اثر

در انتظار گودو

ساموئل بکت

22 آذر  پنجشنبه.ساعت 4

ماهی سیاه کوچولو

صمد بهرنگی

29 آذر

آی باکلاه آی بی کلاه

غلامحسین ساعدی

6 دی

موش ها و آدمها

جان اشتاین بک

13 دی

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:43 توسط ... |

  

" بهترين دوست انسان، انسان است نه كتاب.

كتابها تا آن حد كه رسم دوستي و انسانيت بياموزند، معتبرند. نه تا آن حد كه مثل دريايي مرده از كلماتِ مرده ،تورا در خود غرق كنند و فرو ببرند.
تو در كوچه ها انسان خواهي شد نه در
لابلاي كتابها.
تو در كوه ها ، در جاده ها، و در كنار ستمديدگان واقعي رسم زندگي
را ياد خواهي گرفت نه با غوطه خوردن در آثاري كه در اتاق هاي دربسته نوشته شده و نويسندگانش هرگز نسيم را ندانسته اند  و  قايقي در تن توفان را...."

 

از کتابها بیزارم و از کلمات و از تمام آهنگ های بی کلام و از تمام جاده های پپچ در پیچ شمالی و از تمام آدمهایی که بیش از یک لایه دارند.از تمام خردمندان کوچک مغزِ چند لایه ای که تو را گیج می کنند ؛ گیج می بوسند.گیج در آغوش می کشند ...

از کتابها بیزارم و از هر آنچه مرا از دنیای  واقعی دور میکند.

 چیزهای جالب تری باید باشد برای بی پروا تجربه کردن؛ چشیدن؛ لمس کردن... لذت های ساده تر؛ خیلی ساده تر مثل لذت ِ خوردن یک لیوان شربت آبلیموی خنک در کنار کسی که عاشقانه دوستش نداری اما هست. این خیلی بهتر از لذت خیال خاطرات خوش از دست رفته  است به یاد عزیزی که نیست.

باید یاد گرفت "رضایت " را به هر آنچه داد و هر آنچه گرفت. هیچ وقت همه چیز با هم یک جا جمع نمی شود و همیشه یک چیزی کم است...

هشدار که  آنچه کتاب در ما می پرورد همین است: خیال!!

"خیال" که از ما و نسل ما به اصطلاح نسل سومی ها مردان و زنانی  به غایت کودک و احساساتی ساخت  در زمانه ای که تو را محکم می خواهند و با ثبات.

حالا هر روز و هر روز از طنین کلمات زیبا و زیبایی  اندیشه های بزرگ خالی و خالی تر می شوم  و روزی هزار بار از خودم می پرسم : آن زن این ماه چگونه توانایی پرداخت اجاره خانه اش را خواهد داشت؟؟ آن مرد چه باید بکند؟چند برابر این باید کار کند که آخر ماه شرمنده ی نگاه  بچه هایش نباشد؟

 

ای خاک بر سر خیال. خاک بر سر کتاب. خاک بر سر هر آنکس که در انتظار گودو نشسته.خاک بر سر این همه حرف. خاک بر سر این همه خوش خیالی. این همه بی مسئولیتی .این همه خواب.

باید بیدار شد رفیق!  باید  باور کرد که هوا عجیب سرد است و خیال خاطرات خوش و امیدهای نیامده سرمایه ی راه رفتن میان این همه برف نمی شود.

حالا بعد از یکسال سکوت  به من نگو که بخوان.نگو دوباره بنویس. که از نوشتن های من دیگر به جز این "کلمات خالی از هر احساس " چیزی تراوش نخواهد کرد.آدمها خیلی زود خالی می شوند رفیق.خالی از قلبی برای دوست داشتن .خالی از قلبی برای دوست داشته شدن. اینرا تو می گفتی و من باور نمی کردم. حالا من می گویم و دیگران باور نمی کنند. . می بینی این سیب را که هنوز دارد می چرخد؟

 

 

عزیزدل من .مهربان ِ سرگشته ی من ؛

دوستت دارم آنگونه که باید باشی ؛ نه آنگونه که هستی.

 

 .......

شادی پیروی

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:41 توسط ... |

برای راه اندازی مجدد جلسات رمان خوانی اگر پیشنهاد تازه ای دارید کامنت بگذارید لطفا. خواهشاً یک نفر هم مسئولیت به روز کردن این وبلاگ و برگزاری جلسات را  به عهده بگیرد.

یکی از پیشنهادات مطرح شده این است که این جلسات محدود به رمان خوانی نشود بلکه داستان کوتاه؛ نمایش نامه ؛ و دیگر ژانرهای ادبی نیز در این جلسات بررسی شود.

این پیشنهاد به احتمال زیاد اعمال خواهد شد.منتظر پیشنهادهای دیگر شما هستیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:17 توسط ... |